سلام
خوابهایم تمامی ندارد. او میخواهد فقط در رویاهایم باشد .
یک بار خواب خوب می بینم و یک بار خواب بد .نوبتی شده است .
چند شب قبل دوباره خواب او را دیدم .
خواب دیدم که نزد او رفته ام . او مرا نمی دید و با شخص دیگری حرف میزد . چروکهایی روی صورتش بود . قیافه اش تغییر کرده بود . پیر شده بود .یک لحظه قلبم به درد آمد . از اینکه من به او نرسیده بودم و او پیر شده بود ناراحت بودم . خودم را نمیدیم . نمیدانستم که خودم هم پیر شده ام یا نه؟
به چهره اش خیره شده بودم و او بدون توجه به من با دیگری حرف میزد . با اینکه پیر و چروکیده شده بود ولی باز دلنشین بود . حتی پیری اش برایم زیبا بود و باز هم او را میخواستم .
عاشقش هستم .حتی اگر پیر باشد او را میخواهم .
صبح که بیدار شدم هم خوشحال بودم و هم ناراحت !
خوشحال از اینکه باز هم او را دیدم و ناراحت از اینکه نکند خوابم به واقعیت برسد و او پیر شود و من هنوز به او نرسیده باشم !
***
نمیدانم سریال یوسف را می بینید یا نه ؟
آخرین قسمتی که دیدم واقعاً زجرآور بود
زلیخا در قصر تک و تنها مانده بود . چهره اش پژمرده تر از همیشه و تنهایی اش بیشتر از همیشه بود .
فریاد میزد : یوزارسیف ... یوسف ... یوسف ... (گریه)
از بی اعتنایی یوسف و خدایش گله کرد و نالید . از درد و رنجی که بهش رسیده بود و از روزگار شکایت کرد . از یوسف که او نمی دید و از عشق نافرجامش فریاد زد.
واقعاً دردآور بود .در اون لحظات خودم را میدیدم که بجای زلیخا در غم فراق دلدارم ضجه میزنم .
بغض اجازه نفس کشیدن نمیداد .
به یاد شعر قیصر افتادم که میگفت :
...
قطار میرود
تو میروی
تمام ایستگاه میرود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام !
روحش شاد
+ نوشته شده توسط هیچکس در یکشنبه بیستم بهمن 1387 و ساعت
8:21 قبل از ظهر |