تبليغاتX
بلوغ شک شرک تردید معرفت عشق فنا خدا
 

یادی از سهراب:

 

۲۹ سال گذشت

از پر کشیدن مردی که ما را به باغ رنگ ها برد. مردی که واژه هایش صدا بود و زندگی در

نقاشیهایش روان.

مردی که عاشقی را برایمان بخش کرد.

او سهراب سپهری بود.

واقعاً چه کسی بود صدا زد سهراب؟...

 

روحش شاد

سهراب سپهری

 

 

 

عینک دودی

 

شرر میبارد ... یا شرم؟

خدا می داند که در نرگس تو ‌، چه پنهان است.

عینک دودی زدی

تا نکند چشم در چشم شویم

تا لازم نباشد که سلامی را به علیک پاسخ بدهی

***

دلم پیچ دارد، دل پیچه دارم

شور میزند، شور میزنم.

***

پویش اندام اهورایی تو،

همزمان با ریزش اشک،

اوج شیرینی خواب.

آری، تو را دیدم.

تو را دیدم، بوییدم و بوسیدم.

تو را در خواب بغل کردم و خندیدم.

تو را تا آواز خروس کاویدم.

خالی شدم از لذت و در اوج جنون

از عالم رویا به زمین غلتیدم.

***

تنم یخ کرد...

لحاف در زیر و بالش به بغل...

تو دور ازمن و من دور از خود...

چقدر امروز شب است!

 

 

دل نوشته امشب

 

+ نوشته شده توسط هیچکس در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:23 بعد از ظهر |
 

 

فدای اون گلی که یه روز یکی میخواد بده دستت

فدای اون دویدنات وقتی میگیره نفست


فدای ذوق موندن و فدای درد رفتنت

فدای پرواز کردنات فدای اون نشستنت


فدای صبر و حوصله ت فدای بی حوصلگیت

فدای بچه بودنت فدای کل زندگیت


فدای ناز مژه هات فدای چشم روشنت

فدای اون خستگی که میاد میشینه رو تنت


فدای عطر خنده هات فدای طعم موندنت

فدای دوست داشتنات حتی فدای روندنت


فدای اون بالشی که گاهی بهش تکیه بدی

فدای اون چیزای که یه روز میخوای هدیه بدی


فدای لحظه ای یه بار تو رویا بوسیدنت

فدای لحن سلامات فدای روز دیدنت


فدای اون قول دادنات حتی اگه عمل نشه

فدای کسی هست که تو چشمای تو حل نشه


فدای کوچه هایی که میگذری از کنارشون

فدای عکسات که دارم همیشه یادگارشون

 

تشکر فراوان از ساحل عزيز بخاطر شعر زيباي فوق كه حرف دلم را به زيبايي بيان ميكند و عذرخواهي از تمامي دوستاني كه آمدند و من نيامدم . شرمنده همه هستم . بخاطر گرفتاريهاي پيش آمده كنكور كمتر مي آيم. ولي :

 

من هستم!!!

عشق گمشده ام كجايي؟ فدات بشم الهي!

 

 

 

+ نوشته شده توسط هیچکس در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت 2:1 بعد از ظهر |
 

 

عاشقانه باید بود

عاشقانه باید زیست

عاشقانه باید این زندگی را تا انتها دوید

 

حرف اول و آخرم این است

 

عاشقانه باید

در هوای پاک پاییزی

لبهای معشوقه را بوسید

 

فکر را

اگر بد بود

در زمستان

درون آب یخناک دریاچه

خشکاند

و خوبی ها را

فقط خوبی ها را

با خود برد

و در چراگاه تابستانی

روی علفهای سبز و تازه پهن کرد

 

خوبی ها را

به تو باید بخشید

 

 

دل نوشته ی امروز

 

زیبای من کجایی ؟

 

 

+ نوشته شده توسط هیچکس در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 و ساعت 8:45 قبل از ظهر |
 

 

با شكستنت شكستم
عاشقم، عاشق وخسته ام
پای تو موندم و ساختم
دل به هیچ كسی نبستم

نه به عشقت، نه به عشقم
قسم دروغ نخوردم
بازی برده رو باختم
به تو باختم و نبردم

خیلی سخته دل بریدن
خیلی ساده است دل شكستن
سخته عاشقونه موندن
دل به هیچ كسی نبستن

چه عذابیه كه امروز
تو رو دارم و ندارم
موندی تا ابد تو قلبم
اما رفتی از كنارم ...

 

ترانه عاشق، با صدای امیرحسین مدرسیان، از آلبوم دوم گروه هفت ...

 

شكست



+ نوشته شده توسط هیچکس در سه شنبه بیستم اسفند 1387 و ساعت 12:34 بعد از ظهر |
 

عشق یعنی :

گم شدن در کوی دوست...

هر چه در دل آرزوست...

یک تبسم یک نگاه...

تکیه گاه و جان پناه...

یک تیمم یک نماز.

 

مفتون عشق دوست شده ام . معشوقه ام مرا به هیچ می انگارد و من را غمی نیست چون دوست مرا بی بهره نگذاشته و گوشه چشمی به من دارد . در آستان دوست سرمست عشقم . شعری از استاد فریدون مشیری می نگارم  تقدیم به معشوقه زميني ام :

 

بی تو مهتاب شبی

باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم

خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

والسلام

 عشق و خدا

 

 

+ نوشته شده توسط هیچکس در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 و ساعت 10:6 قبل از ظهر |

 

 

سلام

دیشب سریال یوسف پیامبر (ع) را دیدید؟

زلیخا مجنون شده و آواره کوچه و خیابانهاست . بدجوری احساسم با احساس زلیخا پیوند خورده . تا حالا یک سریال ایرانی را اینطور دنبال نکرده بودم .

 دیشب یک نکته جالب به نظرم رسید . همسر فرعون مصر ( فکر کنم اسم فرعون را گذاشته اند آنخ آتون) شباهت زیادی به دلدارم دارد. برای اولین بار به چهره اش دقت کردم و به این کشف نایل شدم. البته خیلی از این بازیگر که اسمش را نمیدانم زیباتر است و تنها شباهت شان در حالت کلی صورت و چهره است .

 

             یارم به یک لا پیرهن                  خوابیده زیر نسترن

             ترسم که بوی نسترن                  مست است و هشیارش کند

 

             پروانه امشب پر مزن                  اندر حریم یار من

             ترسم صدای پرپرت                   از خواب بیدارش کند

 

             پیراهنی از برگ گل                   بهر نگارم دوختم

             بس که لطیف است آن بدن              ترسم که آزارش کند

 

             ای آفتاب آهسته نه                     پا در حریم یار من

             ترسم صدای پای تو                   از خواب بیدارش کند

 

شعر زیبای بالا از سروده های فایز دشتستانی می باشد. 

 

مختصری از بیوگرافی فایز دشتستانی به نقل از وبلاگ مجموعه شعرهای فایز دشتستانی

محمد علی دشتی متخلص به فايز در سال 1250 ه ق برابر 1209 ه ش در روستای کردوان ديده به جهان گشود.تحصيلات مقدماتی را ابتدا در روستای کردوان و سپس در روستای بردخون زير نظر مدرسين مکتب خانه ها فرا گرفت. بعد از اتمام تحصيلات مقدماتی دوباره به کردوان بازگشت و نزد يکی از مشايخ آن ولايت که در زبان و ادبيات فارسی و عربی تسلط داشته به نام شيخ احمد فرزند شيخ عاشور مشغول به کسب علم و ادامه تحصيل گشت. ایشان در دربار محمد خان دشتی که خود نیز طبع شاعری داشت و مشغول به ترويج علم بود و کتابت مي کرد مشغول به شعر گفتن و ترویج علم شد. پس از کشته شدن محمد خان فایز را به گزدراز(روستايی نزديک به خورموج) تبعيد کردند. به هر ترتيب فايز شاعر شروه سرای دشتی پس از پشت سر گذاشتن هشتاد سال زندگانی در سال 1298 ه ش برابر با 1330 ه ق در گزدراز وفات يافت و جسدش را پس از چند ماه امانت بنا به وصيتش به نجف منتقل نموده و در آنجا دفن کردند.

یک داستان جالب هم درباره زندگی فایز در وبلاگ فوق آمده که خواندنش خالی از لطف نیست.

 

+ نوشته شده توسط هیچکس در شنبه سوم اسفند 1387 و ساعت 9:8 قبل از ظهر |

 

 

سلام

خوابهایم تمامی ندارد. او میخواهد فقط در رویاهایم باشد .

یک بار خواب خوب می بینم و یک بار خواب بد .نوبتی شده است .

 

 

چند شب قبل دوباره خواب او را دیدم .

خواب دیدم که نزد او رفته ام . او مرا نمی دید و با شخص دیگری حرف میزد . چروکهایی روی صورتش بود . قیافه اش تغییر کرده بود . پیر شده بود .یک لحظه قلبم به درد آمد . از اینکه من به او نرسیده بودم و او پیر شده بود ناراحت بودم . خودم را نمیدیم . نمیدانستم که خودم هم پیر شده ام یا نه؟

به چهره اش خیره شده بودم و او بدون توجه به من با دیگری حرف میزد . با اینکه پیر و چروکیده شده بود ولی باز دلنشین بود . حتی پیری اش برایم زیبا بود و باز هم او را میخواستم .

عاشقش هستم .حتی اگر پیر باشد او را میخواهم .

 

صبح که بیدار شدم هم خوشحال بودم و هم ناراحت !

خوشحال از اینکه باز هم او را دیدم و ناراحت از اینکه نکند خوابم به واقعیت برسد و او پیر شود و من هنوز به او نرسیده باشم !

 

***

 

نمیدانم سریال یوسف را می بینید یا نه ؟

 

آخرین قسمتی که دیدم واقعاً زجرآور بود

 

زلیخا در قصر تک و تنها مانده بود . چهره اش پژمرده تر از همیشه و تنهایی اش بیشتر از همیشه بود .

فریاد میزد : یوزارسیف ... یوسف ... یوسف ... (گریه)

از بی اعتنایی یوسف و خدایش گله کرد و نالید . از درد و رنجی که بهش رسیده بود و از روزگار شکایت کرد . از یوسف که او نمی دید و از عشق نافرجامش فریاد زد.

واقعاً دردآور بود .در اون لحظات خودم را میدیدم که بجای زلیخا در غم فراق دلدارم ضجه میزنم .

بغض اجازه نفس کشیدن نمیداد .

 

به یاد شعر قیصر افتادم که میگفت :

 

...

   قطار میرود

           تو میروی

                   تمام ایستگاه میرود

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

             در انتظار تو

                       کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته

                                تکیه داده ام !

 

روحش شاد

 

 

+ نوشته شده توسط هیچکس در یکشنبه بیستم بهمن 1387 و ساعت 8:21 قبل از ظهر |
 

 

خشکیده ام

 

 

من را روزمره گی خواهد کشت

 

 

نفسی از عشق نمی آید

 

 

 یارب مددی کن

 

تنهايي و عشق روزمره گي 

  

+ نوشته شده توسط هیچکس در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 و ساعت 10:37 قبل از ظهر |
 

 

دیشب یک خواب عجیب دیدم

 

 من بودم و او

 نزدیکم نشسته بود

 لبخند میزد و مهربانانه نگاه میکرد

 من در کنارش نشسته بودم و با او حرف میزدم

 به او گفتم که چقدر دوستش دارم و چقدر برایم عزیز است

 به او گفتم که چه مشکلاتی سر راه رسیدن ما به هم وجود دارد

 

و او همه را قبول کرد

و گفت که حاضر است با من باشد

و گفت مرا دوست دارد

و گفت چقدر زندگی زیباست و از خدا گفت و از عشق

 

و من سراپا او را می دیدم و میبوئیدم

چه زیبا سخن میگفت

...................................

ساعت ۵ و ۳۰ دقیقه صبح با صدای زنگ موبایل بیدار شدم

حیف که بیدار شدم

کاش دنیا در همان لحظه می ماند و من با او

کاش خوابهایمان به حقیقت تبدیل میشد

کاش او با من بود

کاش ذره ای مرا دوست میداشت

کاش ...

 

روياي زيبا - عشق - محبت - سكس

 

 

 

+ نوشته شده توسط هیچکس در سه شنبه یکم بهمن 1387 و ساعت 7:10 قبل از ظهر |
 

 

از صدای سخن عشق ندیدم خوش تر

 

555555

 

عشق

 

كاش اين دو ستاره دريايي من و تو بوديم...

 

 

 

ديروز بعد از مدتها عشقم را ديدم

 

 

+ نوشته شده توسط هیچکس در یکشنبه بیست و دوم دی 1387 و ساعت 9:22 قبل از ظهر |